دلم می خواد...
سلام گلکم
اوایل دوران بارداریم که تو فصل پاییز و زمستون بود خیلی سرمایی شده بودم. فقط یه لباس بود که گرمم می کرد. یه تونیک آستین بلند سبز بافتنی. دیگه خودم هم ازش خسته شده بودم. کثیف که می شد سریع درش می آوردم و می شستم و خشکش می کردم و می پوشیدمش. تو همین فاصله هم سریع سرما رو می خوردم. واسه همین سرمایی شدنم سعی می کردم زیاد بیرون نرم(مثلا)... البته این حربه ای هم شده بود واسه بابایی. آخه خیلی ازش می خواستم جمکران بریم. می گفت که چشم کمی گرمتر بشه می ریم. تا اینکه عید شد و رفتیم مسافرت. دوبار پشت سر هم. از اون به بعد کمرم درد گرفت و ترجیح می دادم که زیاد سوار ماشین نشم. الان که سه شنبه شده خیلی دلم هوای جمکران و کرده. ولی دیگه نمی شه و باید صبر کنم که خودت بیای و سه تایی با هم بریم. پس گل پسرم... یادت باشه اومدی یه جمکران حسابی با هم بریم...
مامانی به اندازه ی کل دنیا دوست داره...


دلم می خواد...
